از جلو خونع عموحسین رد شدیم مانی گفت اینجا خونه عموحسینه
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدی
با مانی رفته بودیم مراسم شیر خوارگان حسینی تو مزارشهدای گمنام تعزیه داشتن،شمشیر و نیزه داشتن برگشتیم مانی به امین گفت آقاهه تفنگ داشت
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدی
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدی
مانی روزی دهها بار پله ها رو بالا پایین میره مادرشوکت بعش میگه انقدر پله ها رو نرو بالا پایین،پاهای چوب کبریتت درد میگیره پسرم
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدی
مانی از پایین داد میزد مامان شوکت جوابی نمیومد گفت مامان شوکت صدامو میشنوی؟
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدی